شرف الدين على يزدى

1042

ظفرنامه ( فارسى )

ماست محبوس گردانيد و بازنفرستاد ، و چون او لباس حيات عاريتى بازسپرد ، پرسش و جزاى او به ديوان قيامت افتاد ، تو مىبايد كه بر خود و اهالى مملكت رحم كنى و اتلمش را در زمان ، روانهء اين طرف سازى ، تا از ظلام قهر و انتقام سپاه خون‌آشام ما ، روز سلامت اهل مصر و شام‌به‌شام نرسد ، و اگر به وسوسهء شيطان لجاج و عناد خلاف اين معنى به خاطر راه دهى ، جميع آن ديار و بلاد از مرور و عبور عساكر منصور ويران خواهد شد ، و وزر و و بال و خون و مال مسلمانان در گردن تو خواهد بود » . و چون ايلچيان به حلب رسيدند ، به رسم معهود ايشان را بازداشته خبر به مصر فرستادند . فرج بىفرجام به طريق نكوهيدهء پدر ، كس فرستاد و ايلچيان را مقيد ساخته در قلعه حبس كردند . نظم خطايى « 1 » عجب كرد صاحب خرد * عجب نشمرد گر نكو بنگرد كسى را كه نبود شرف در نژاد * نباشد عجب گر بود بدنهاد نه « 2 » برقوق با شاهى مصر و شام * غلامى بد و خواجه‌اش هم غلام غلامى بد از چو كس بىتبار * خجل گشته از بيع خود چند بار چو از دولت خواجه بفزود قدر * كشيد از نيام حيل تيغ غدر ولىنعمت خويش را كشت‌زار * فلاح از چنين كس توقّع مدار به بىباكى و غدر ، شاهى گرفت * وگرچه به عون الهى گرفت ولى در تبارش چو شاهى نبود * در او شيمهء پادشاهى نبود چه آيد ز چركس نژادى نژند * كه باشد بر پاك « 3 » رايان پسند چنين بود برقوق و پورش فرج * چو شاخى بد از بيخ بد رسته كج به خردى به جاى پدر گشته شاه * نياموخته از كسى رسم و راه نديده ز كار جهان گرم و سرد * نه هنگام راى و نه گاه نبرد همان به كه سازم سخن مختصر * پدر بدگهر بد پسر بىهنر

--> ( 1 ) . ع : خطابى . ( 2 ) . ع : چو . ( 3 ) . ع : نيك .